تبليغاتX

Quote DB وبلاگ چلمنها
درود.

این نوشته هر سال در این روز بازنویسی میشود

وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود."
اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات Hi و Hello را با لهجه غليظ Americanاش تلفظ مي كنند. اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است!
همينطور كلمه Thanks بيش از سپاسگزارم و Good bye بسيار راحت تر از «بدرود» در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!
اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند!
جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!
همه چيز را در مورد Valentine و فلسفه نامگذاريش مي دانند، اما حتي اسم "سپندار مذگان" به گوششان نخورده است.
چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"
اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!
براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.
شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

منبع:سایت زنده دل

نوشته شده توسط چلمن كوچولو در 87/11/29 |

 
می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت انیشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
اقای " انیشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است. فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !
نوشته شده توسط پاپیروس در 87/11/17 |
درود

میدانم که نامه ی امیرکبیر به سلطان را بارها دیده اید. اما دیدن جندباره ی آن هم خالی از لطف نیست


ادامه مطلب
نوشته شده توسط چلمن كوچولو در 87/11/16 |

ناهارخوري كارگران ساخت و ساز آسمانخراش در سال ١٩٣٢، امريكا

 

نوشته شده توسط پاپیروس در 87/11/02 |
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویولن کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهايشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویولن ‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویولن زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویولن‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویولن‌زن بود، بهمراه مادر به راه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویولن‌زن مینواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویولن‌زن شد. وقتیکه ویولن‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمیدانست که این ویولن‌زن همان «جاشوا بل» یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویولن به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تئاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد:
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویولن است، گوش فرا دهیم، چه چیزهای دیگری را داریم از دست میدهیم؟

به نقل وترجمه از:
Effective club

نوشته شده توسط پاپیروس در 87/10/16 |
ادامه ی مطلب
ادامه مطلب
نوشته شده توسط چلمن كوچولو در 87/10/16 |

سير مرد سالاری از عهد بوق الی الابد:

 

 

حوالی سال 1230 ه.ش:

مرد: دختره‌ء خير نديده! من تا نكشمت راحت نميشم! اصلا" اگه نكشمت خودم كشته ميشم!

زن: آقا ، حالا يه غلطی كرد! شما بگذر. نامحرم كه تو خونه مون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده!

مرد: بلند خنديده؟! اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا ميخواد بره بقالی ماست بخره! همش تقصير توئه كه درست تربيتش نكردی. نخير نميشه. بايد بكشمش!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سايهء شما رو هيچوقت از سر ما كم نكنه.

 

 

 

نيم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌كشمت تا برات درس عبرت بشه! يه بار كه مردی ديگه جرات نمی‌كنی از اين حرفا بزنی! تو غلط كردی! تقصير من بود كه گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده! حالا چی؟

زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گيره‌ها! شكر خورد. ديگه از اين شكرها نمی‌خوره. قول ميده!

مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من بايد بكشمت! تا نكشمت آروم نميشم! خودت بيای خودتو تسليم كنی بدون درد می‌كشمت!

زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرين. منو به جای اون بكشين!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسهء ما نگه داره.

 

 

 

يك قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن كمی زهر چشم و شكستن چند تا كاسه كوزه!): چی؟! دانشسرا؟! (همون دانشگاه خودمون). دخترهء چشم سفيد حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! می‌خوای سر منو زير ننگ كنی؟ مردم از فردا نميگن آقا رضا غيرتت كو؟! فاسد شدی برا من؟ شيكمتو سورفه (سفره) می‌كنم!

زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو كنترل كنين. خدای نكرده يه وخ (وقت) سكته می‌كنين!

مرد: چی ميگی ززززززن؟! من اگه اينو امشب نكشم ديگه فردا نمی‌تونم جلوی اين فسادو بگيرم! يه دانشسرايی نشونت بدم كه خودت كيف كنی!

(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده می‌شه و دختر گناهكارشو می بخشه!)

زن: آقا الهی صد سال سايه تون بالای سر ما باشه.


 

حوالی سال 1360:

فرياد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر ميرسه كه: بله؟! ميخواد بره سر كار؟! يعنی من ديگه انقدر بی غيرت و بدبخت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بياره تو خونه؟! پس من اينجا هويجم؟! مگه اينكه برای اين بی آبرويی از روی نعش من رد بشی!

زن: حالا تو عصبانی نشو. اين بچه س نميفهمه. دوستاش يادش دادن اين حرفا رو! چند روز ديگه يادش ميره. ببخشش. خدا تو رو برای ما حفظ كنه.

 

 

 

همين چند سال پيش ، سال 1380:

مرد: كجا؟! می‌خوای با تكپوش (از اين مانتو خيلی آستين كوتاها كه نيم متر هم پارچه نبردن و مثل جليقه نجات پستی بلندی پيدا می‌كنن!) و شلوارك (از اين شلوار خيلی برموداها!) بری بيرون؟! می‌كشمت! من ، تو رو ، می‌كشم!

زن: ای آقا ، خودتو ناراحت نكن بابا. الان ديگه همه همينطورين! (شما بخونيد اكثرا")

مرد: من اينطوری نيستم! اين امروز كه اينجوری باشه لابد فردا ميخواد نوبل صلح هم از دست اجنبی بگيره! دختر ، لااقل يه كم اون شلوارو پائين‌تر بكش كه زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببنديش بهتره!

زن: مرد خدا عمرت بده كه دركش كردی!


 

چند سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روزی كه اومدی خواستگاری گفتم نميخوام زنم اين ريختی لباس بپوشه ، گفتی دورهء اين امل بازيها تموم شده ، گفتم چشم! تمام خونه و املاكم رو هم كه برای مهريه به نامت كردم. حق طلاق رو هم كه ازم گرفتی. حالا ميگی بشينم توی خونه بچه داری كنم؟!

زن: عزيزم مگه چه اشكالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق ميگيری؟ تمام حقوقت هم كه برای كرايه تاكسی و خرج ناهارت و مهدكودك بچه و بنزين و جريمهء ماشين ميره! حالا اگه بشينی توی خونه و از بچه نگهداری كنی هم خرجمون كم ميشه هم بچه عقده ای نميشه! آفرين عزيزم. من دارم با دوستام ميرم باشگاه بولينگ! خدا سايه ت رو فعلا" رو سر ما نگه داره!

 

 

 

چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت ميگم ، ماشين بی ماشين! همين كه گفتم. من با الكس قرار دارم ماشينم می‌خوام. می‌خوای بری بيرون پياده برو!

زن: دخترم ، حالا بابات يه غلطی كرد! تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت می‌پره! آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت كدر می‌شه! اوه مامی ، باباتم قول می‌ده ديگه از اين حرفا نزنه!

(بالاخره با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شيطون پياده می‌شه و بابای گناهكارشو می‌بخشه!)

زن: عزيزم خدا نگهت داره كه باباتو بخشيدی!


 

دو قرن بعد از اولين رويداد ، سال 1430:

زن: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودی! مثلا" بين دوستات به روشن فكری و عدالت معروفی. آخه چه اشكالی داره؟ اينهمه سال ما زنها بچه دار شديم و به دنيا آورديمشون ، حالا با اين علم جديد و تكنولوژی پيشرفته چند وقتی هم شما مردها از اين كارا بكنين! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت هميشه می گفته: چه مردی بود كز زنی كم بود؟

مرد: پس لااقل بذار بيمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب كنم!

زن: ديگه پررو نشو هر چی هيچی بهت نميگم!

نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بيمارستان به خونه مياد زن با عشوه ميگه: مرد من ، يعنی سايهء تو تا به دنيا آوردن چند تا بچهء ديگه بالای سر ماست؟


 

آينده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همديگه نشستن و در حالی كه سبزی پاك ميكنن آهسته و در گوشی مشغول بحث هستن: آره... ميگن هدف اين جنبش بازگردوندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست!

- حق با جمشيده... ببينين اين زنها چقدر از ما سوء استفاده ميكنن! تا وقتی خونهء بابامون هستيم كه بايد آشپزی و بچه داری و خياطی ياد بگيريم و توسری بخوريم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون ميدن و زنمون هم استثمارمون ميكنه!

- خدا كنه اين حركت به يه جايی برسه. ميگن وكيل اون مرده كه زير كتكهای زنش جون داده به رای دادگاه كه زنه رو تبرئه كرده اعتراض كرده! دمش گرم.

- آره... خب داشتم می گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسمه و اعلاميه هاش هر شب ........

در اين هنگام به علت ورود خانم يكی از مردها ، بحث به زياد بودن خاك و علف هرزه قاطی سبزی ها كشيده ميشه!

زن: زود باشين تمومش كنين ديگه! چقدر فس ميزنين! اوی ، درست تميز كن! من نميدونم اين سايهء لعنتی شما تا كی ميخواد روی زندگی ما بمونه؟!

 

 

حوالی سال 1530 ه.ش:

راديوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای يه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما خانمهای عزيز را در جريان آخرين اخبار دنيا قرار ميدهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس ، دقايقی قبل سايهء آخرين نمونهء بازمانده از جنس مرد از روی كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين موجود از گونهء مردها ، از اين پس نام و تصوير اين مخلوقات را فقط در وب پيج های تاريخی و باستان شناسی می توانيد رويت نماييد. ساعت نه و پانزده دقيقه با خبرهای جديدی در خدمت شما بانوان محترم خواهم بود. دينگ دينگ!

نوشته شده توسط پاپیروس در 87/09/27 |
 MaRiLyN MaNsOn 

"Marilyn manson" به نام diamonds are dead

 لطفا مطالبی که درباره هر نوشته می‌نویسم رو بخونین تا برداشت اشتباه نکنید.  مطالبی که در پایین نوشته شده quote های هستند که از مرلین منسون گرفته شده.  اگر از من بخواهید من هر جمله از آهنگ‌هایش را یک quote می‌کنم. ولی به هر حال این‌ها جدا از آهنگ‌ها هستند.  شاید بعضی با عقاید شما متفاوت باشند و شاید بعضی خنده‌دار.  اما اینها چیزهایی هستند که خیلی‌ها باور دارند. به گوینده نگاه نکنید. به حرفهایش گوش کنید.

مرلین منسون تا حالا ایران رو ندیده پس لطفا از جاهایی که نوشته شده فرهنگ یا موارد مشابه قضاوت فرهنگ خودتون رو نکنید.  شاید بعضی جاها شباهت‌هایی بین فرهنگ‌ها و چیزهای دیگه باشه. چون کشور ما بخوایم یا نخوایم داره غرب‌زده میشه. این وبلاگ هم وبلاگ سیاسی نیست. وگرنه تا فردا ور می‌زدم. به هر حال. اگر مطلبی برایتان واضح نبود بپرسید. "ادعای ندانستن اولین قدم یادگیریست." دکتر شولتز

"از آدمایی که من رو شیطان‌پرست می‌خوانند بی‌زارم.  خیلی بی‌معناست.  چون اگر شیطان وجود داشت, او مرا می‌پرستید,پس من در کارم از او موفق‌تر بوده‌ام."

"جامعه به طور سنتی همواره در پی قربانی‌هاییست تا تقصیرات را بر گردنشان اندازد. من برای همین اینجایم."

"قسمتی از من هراسان از نزدیک شدن به انسان‌هاست, هراسان از اینکه شاید ترکم کنند."

"وقتی بهشان یاد داده می‌شود تا به همه عشق بورزدند, به دشمنانشان عشق بورزند, چه ارزشی برای عشق باقی می‌ماند؟"

"زمانی که تمام آرزوهایت به حقیقت بپیوندند, رویاهایت از بین می‌روند."

"قبل از ورود به مدرسه تست هوش باید بدهید. قبل از شورع به رانندگی باید امتحان رانندگی دهید. قبل از ورود به دانشگاه باید امتحان کنکور دهید. پس چرا هیچ نوع امتحانی قبل از تولد یک بچه از شما گرفته نمی‌شود. وقتی که رئیس جمهور شوم, این اولین قانونی است که ثبت خواهم کرد."

"هیچ‌گاه نگفتم مثل من باش. همیشه گفتم مثل تو باش و تغییر ایجاد کن."

"آیا سرگرمی بزرگترها بچه‌های ما را می‌کشد یا اینکه کشتن بچه‌ها سرگرمی بزرگترها شده؟"

"موسیقی قوی‌ترین نوع جادووست."

"هر کسی که به اندازه‌ای باهوش باشد که ببیند آمریکا چه می‌کند, سر جای خود نخواهد نشست و کاری نکند.  آن‌ها نیز مثل من می‌شوند. آن‌ها نیز مثل طرفداران ما می‌شوند. آن‌ها نیز عصبانی می‌شوند."

"من فکر می‌کنم هنر تنها چیز روحانی روی زمین است.  و من هر تفسیر و شرحی از خدا که از دیگران به من اجبار شده باشد تا باور کنم را رد می‌کنم.  و دیگران هم همینطور.  هیچکس نباید یک کپی از خدا مثل هرکس دیگر در ذهن خود داشته باشد."

" چه اتفاقی می‌افتد اگر زمانی مردم در خانه‌هایشان بیشتر از انجیل سی دی من را داشته باشند؟  این اتفاق باعث خدا شدن من می‌شود چون عده‌ی بیشتری به من ایمان دارند تا او.  چون همه چیز فقط درباره‌ی محبوبیت است.  در دنیا تعداد زیادی از مردم تا به حال اسم مسیح را نشنیده‌اند, زمانی که آمریکا از این اسم سو‌ استفاده می‌کند. کلید تغییر محبوبیت است. به همین دلیل به جای آب درون جوی باید خود جوی شوید تا مسیر را عوض کنید."

"مرلین مونرو اسم اصلی او نبود. چارلز منسون اسم اصلی او نبود. من از این دو نام یک اسم واقعی ساختم. اما چه چیزی حقیقت است؟ شما حقیقت را نمی‌توانید پیدا کنید. شما دروغی که دوست دارید را انتخاب می‌کنید و آن را حقیقت می‌نامید."

"در کل فلسفه نایچسزه ( نیچه ) هرکس خدای خود است.  برای هین مقام خودم را در کنسرت‌ها پایین می‌آورم و از مردم می‌خوام که به من تف کنند.  من به آن‌ها می‌گوییم که با من هیچ فرقی ندارند."

" کلمه‌ی ضدمسیح برای من کلکسیونی از بی‌ایمانی به خداست."

"و آن چیزی که من بیشتر از همه برای تضاد با آن صحبت می‌کنم کنترل دین در زندگی شخصی و انتخابات ماست.  حتی اگر شما قسمتی از آن دین نباشید.  آلبوم Antichrist Superstar مبارزه‌ایست , با معنویات سنتی, تا مردم از همه‌چیز سوال بپرسند .  تا مردم چیز‌ها را از زوایای دیگر مشاهده کنند."

"این فرهنگی‌ست که شما بچه‌هایتان را در آن بزرگ می‌کنید.  سورپرایز نشوید اگر در صورتتان منفجر شد."


نوشته شده توسط avril در 87/07/25 |


سلام بچه ها من با اسم avril اومدم و توی این وبلاگ گروهی به نویسنده ها ملحق شدم

واقعا از این بابت خوشحالم .....

من با این وبلاگ زیاد اشنایی نداشتم فقط اسم نویسنده های وبلاگ رو میدونستم

چند وقت پیش تصمیم گرفتم کارهای بچه ها رو دونه دونه بخونم ببینم بچه ها چیا ارسال کردن

( کار همه بچه ها
معرکه و شاهکار بود ....... همشون شاهکار بود )


http://i33.tinypic.com/2qitdso.jpg

ولی ........ ولی ............. ولی وقتی رسیدم به کارهای خانم  سارا ...... خون توی دستام یخ زد

زیر بعضی از شعر ها نوشته بود سارا محمدی .. نمیدونم کار خودتونه ؟!؟!؟!؟!؟!

سارا خانم از شما چیزی نمیدونم ----- فقط دلم میخواد بهتون بگم امیدوارم توی تمام مراحل زندگیتون موفق باشید و به هرچیزی که میخواید برسید ----- به هر چیزی که میخواید .....

هم شما و هم تمامی بچه های وبلاگ چلمن




نوشته شده توسط avril در 87/07/24 |
خوب. درود و پوزش بابت دیر کردن.

آخرین بازیگر از تبار اسطوره ها هم مرد. بازیگران طلایی دهه ی ۵۰ و ۶۰ میلادی. بازیگرانی چون ویوین لی.اینگرید برگمن.مارلون براندو.هامفری بوگارت. الک گینس. سر لارنس اولیویه. جیمز دین. توشیرو میفونه. آنتونی کویین و خیلی های دیگر که الان یادم نمی آید.

اما به هر حال پل نیومن هم در ۸۳ سالگی مرد

فیلمهای "گربه روی شیروانی داغ""بیلیاردباز""نیش""بوچ کسیدی و ساندنس کید""رنگ پول"و"جاده ای به سوی تباهی" او به یاد ماندنی هستند

 

 

 

 

نوشته شده توسط چلمن كوچولو در 87/07/13 |

بورانی (یا بُرانی ، بندرت بولانی )، لفظی برای نوعی خوراک ایرانی که امروزه معمولاً با ماست و سبزی پخته تهیه ، و به صورت گرم یا سرد به عنوان غذای اصلی یا فرعی مصرف می شود. این لفظ از اوایل قرن پنجم در اشعار ابوالعباس * مروزی و ناصر خسرو، در آثار عبید زاکانی (قرن هشتم )، و در دیوان بُسحَقِ * اطعمه (متوفی 827 یا 830) آمده است . (رجوع کنید به دهخدا، ذیل واژه ). به گفتة شمس منشی (ص 145) بورانی از نام بوران * ، دختر حسن بن سهل و همسر خلیفه مأمون گرفته شده است و گمان می رود که او این غذا را ابداع کرده باشد؛ ] این ابیات ادیب الممالک فراهانی (ص 124) مؤید همین گمان است :

شنیده ام که زکشک و کدو برانی را/ کنیز مطبخ (بوران ) برای مأمون پخت // هرآنکه زان پس آمخت و پخت بورانی / زدست پختة خالیگران وی آمخت // کنون سزد که برانی خوران ترانه کنند/ که شاد باد به مینو روان بوراندخت [ . نفیسی (ج 1، ص 657) نام ملکة ساسانی بوراندخت (حک : 629ـ630 م ) را منشأ این لفظ می داند.

حاجی محمدعلی باورچی ، در کارنامة خود (تألیف 927) بورانی را نوعی قَلیه که در آن ماست و سیر باشد تعریف کرده است (ص 154). برخلاف بورانی امروزی که مادة اصلی آن یک نوع سبزی پخته است ، بورانی مورد اشارة وی شامل گوشت برة سرخ کرده است که آن را به اندازة بادام ریز می کردند و با حلقه های پیاز (رجوع کنید به دهخدا، همانجا، در بیتی از ناصرخسرو)، در مقدار کمی آب نمک دار می جوشاندند؛ سپس سبزیهایی از قبیل چغندر، کدو، بادنجان ، کلم ، اسفناج ، و حتی خیار یا پوست خربزه به آن می افزودند و با حرارت کم می پختند. گاهی نیز زیرة سیاه ، به عنوان ادویه ، به آن می زدند (باورچی بغدادی ، ص 155)، سپس با لایه ای از سیر، ماست چکیده و نعناع خشک ، که کمی آب و ماست پرچربی به آن می افزودند، و مقداری زعفران که در روغن مخلوط می کردند، روی بورانی را می پوشاندند (همانجا). باورچی انواع دیگری از بولانی / پولانی را نیز وصف می کند (ص 63)، اما آنها را جزو آشها می آورد.

در مادّة الحیوة ، نوشتة نورالله آشپزباشی ، سرآشپز شاه عباس اول (حک : 996ـ1038)، فصلی به بورانی اختصاص یافته است (ص 238ـ239). شیوه ای که نورالله برای تهیة انواع مختلف بورانی می دهد به شیوة باورچی شبیه است ، با این تفاوت که در برخی از انواع دیگر آن که به یزد و شیراز نسبت داده است ، کشک را به جای ماست می آورد و در بورانیِ مارچوبه ، تخم مرغ را جانشین ماست می کند.

از قرن سیزدهم ، دیگر از گوشت در بورانی معمولی استفاده نمی شود و بورانی به خوراکی با یک نوع سبزی پخته و ماست تبدیل می شود. میرزا علی اکبرخان آشپزباشی ، سرآشپز ناصرالدین شاه (حک : 1264ـ1313)، به هفت نوع بورانی اشاره می کند (ص 45ـ46، 75): بورانی اسفناج ، بورانی کدو، بورانی چغندر، بورانی بادنجان ، بورانی لوبیا سبز، بورانی کنگر (رجوع کنید به شلیمر ، ص 308)، و بورانی قارچ . شیوة آشپزی او بسیار ساده تر از شیوة سرآشپزهای صفوی است ؛ سبزی را فقط می پختند یا تفت می دادند، و سپس ماست و نمک و فلفل به آن می افزودند. این همان شیوه ای است که در بیشتر کتابهای آشپزی ایرانی معاصر نیز یافت می شود. رایجترین بورانی کنونی بورانی اسفناج است که با اسفناج خُرد شده و ماست تهیه می شود، ماست را روی آن می ریزند و چاشنی آن نمک و فلفل است . اخیراً گاهی جعفری و در برخی نواحی پیاز داغ نیز به آن اضافه می کنند.

در بعضی مناطق ایران ، به این غذاها بورانی نمی گویند، بلکه غالباً به نام ماست و مادة اصلی آن خوانده می شود؛ مانند ماست و اسفناج ، ماست و لبو، و از این قبیل .

منابع : علی اکبربن مهدی آشپزباشی ، سفرة اطعمه ، تهران 1353 ش ؛ نورالله آشپزباشی ، مادة الحیوة ، در کارنامه و مادة الحیوة : متن دو رساله در آشپزی از دورة صفوی ، چاپ ایرج افشار، تهران 1360 ش ؛ محمدصادق بن حسین ادیب الممالک ، دیوان ، چاپ وحید دستگردی ، تهران 1312ش ؛ محمدعلی بن بوداق باورچی بغدادی ، کارنامه در باب طباخی و صنعت آن ، در کارنامه و مادة الحیوة ؛ م . تهرانی ، طباخی کدبانو ، تهران 1346 ش ، ص 68ـ70؛ علی اکبر دهخدا، لغت نامه ، زیرنظر محمد معین ، تهران 1325ـ 1359 ش ؛ محمدبن هندوشاه شمس منشی ،



تجارب السلف ، چاپ امیرسید حسن روضاتی ، اصفهان 1361 ش ؛ رزا منتظمی ، مجموعة غذاهای ایرانی و فرنگی ، تهران 1347 ش ؛ ع . میرزایف ، ابواسحاق و فعالیت ادبی او ، دوشنبه 1971، ص 82، 110،113، 124؛ علی اکبر نفیسی ، فرهنگ نفیسی ، چاپ سعید نفیسی ، تهران 1343 ش ؛

M. R. Ghanoonparvar, Persian cuisine , Lexington, Ky.,1982-1984, s.v.; F. Hekmat, The art of Persian cooking , Garden City, N.Y., 1961, 133-134; M. Mazda, In a Persian kitchen. Favorite recipes from the Near East , Rutland, Vt., 1980, 28-30; N. Ramazani, Persian cooking. A table of exotic delights , Charlottesville, Va., 1982; J. L. Schlimmer, Terminologie mإdico-pharmaceutique et anthropologique franµaise-persane , Tehran 1874, repr. 1970.

/ محمدرضا قانون پرور ( ایرانیکا ) /

نوشته شده توسط مه سا در 87/06/15 |
Between 18 and 22, a woman is like Africa ,half
discovered, half wild, naturally beautiful with
fertile soil.

Between 23 and 30, a woman is like America , well
developed and open to trade, especially for someone
with cash.

Between 31 and 35, a woman is like India, very hot,
relaxed and convinced of her own beauty.

Between 36 and 40, a woman is like France, gently
aging; but still warm and a desirable place to visit.

Between 41 and 50, a woman is like Great Britain,
with a glorious and all conquering past.

Between 51 and 60, a woman is like Yugoslavia, lost
some wars, won some great battles but haunted by past
mistakes, still very strong and proud.

Between 61 and 70, a woman is like Russia, very wide
and borders are now largely un-patrolled.

After 70, she becomes Tibet. Off the beaten path,
with a mysterious past and the wisdom of the
ages...still desirable but only those with an
adventurous spirit and a thirst for spiritual
knowledge and true love dare visit there.
نوشته شده توسط چلمن كوچولو در 87/06/13 |

شنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم ""فال قهوه روسی یخ زده"" بگیریم. میگن خیلی جالبه، همه چی رو درست میگه به خواهر شوهر نازی گفته ""شوهرت واست یه انگشتر می خره"" خیلی جالبه نه؟ سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

 


یکشنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم کلاسهای "روش خود اتکایی بر اعتماد به نفس" ثبت نام کنیم. هم خیلی جالبه هم اثرات خیلی خوبی در زندگی زناشویی داره. تا برگردم دیر شده، سر راه یه چیزی بگیر بیار!
 


دوشنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم شوی "ظروف عتیقه". می گن خیلی جالبه. ممکنه طول بکشه. سر راه از بیرون یه چیزی بگیر و بیار!
 


سه شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز من و نازی قراره با هم بریم برای لباس مامانم که می خواد برای عروسی خواهر نازی بدوزه دگمه بخریم. تو که می دونی فامیل مامانم اینا چقدر روی دگمه حساسند! ممکنه طول بکشه، سر راه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!
 


چهارشنبه

مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی با هم بریم برای کلاس "بدن سازی" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنیم. همسایه نازی رفته میگه خیلی جالبه. ترومپت هم که میگن خیلی کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله. سر راه یه چیزی بگیر بیار!
 


پنج شنبه
مرد: عزیزم! امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره من و نازی بریم خونه همسایه خاله نازی که تازه از کانادا اومده. می خوایم شرایط اقامت رو ازش بپرسیم. من واقعاً از این زندگی ""خسته "" شدم! چیه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه یه چیزی از بیرون بگیر بیار!

 

جمعه

مرد: عزیزم! امروز چی ناهار داریم؟
زن: ببینم تو واقعاً خجالت نمی کشی؟ یعنی من یه روز تعطیل هم حق استراحت ندارم؟ واقعاً نمی دونم به شما مردای ایرونی چی باید گفت! نه! واقعاً این خیلی توقع بزرگیه که انتظار داشته باشم فقط هفته ای یه بارشوهرم من رو برای ناهار بیرون ببره؟!

نوشته شده توسط چلمن كوچولو در 87/06/11 |

حجت‌الاسلام محمدحسن راستگو، رئيس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان دفتر تبليغات اسلامي حورزه علميه قم با اشاره به نقاط مثبت و منفي برنامه تلويزيوني «فيتيله جمعه تعطيله» كه روزهاي جمعه از شبكه دوم سيما پخش مي‌شود، ‌اظهار داشت: استفاده از ديدگاه‌هاي يك كارشناس روحاني كه افزون بر آگاهي عميق از مباني ديني، با زبان هنر هم آشنا باشد، رشد سطح كيفي و محتوايي اين برنامه پر بيننده را در پي دارد.

 

رئيس مركز تربيت مربي كودك و نوجوان مساله هورا و جيغ كشيدن و سوت و كف زدن را در برنامه‌هاي كودك قابل پذيرش ندانست و ادامه داد: هر چند شايد بتوان از كف‌زدن با مسامحه گذشت، ولي در موارد ديگر بايد تجديد نظر شود. چرا ما با اين فرهنگ قوي ديني، نوآوري نكنيم و لفظي را بر اساس فرهنگ و مذهب خودمان ابداع نكنيم و از الفاظي مانند هورا استفاده كنيم كه شايد مخفف اهورامزداي زرتشتيان است كه هنگام روشن كردن آتش آن را بيان مي‌كردند.

حجت‌الاسلام راستگو اختلاط دختر و پسر را از دیگر اشكالات برنامه فيتيله دانست و گفت: هر چند بچه‌هاي حاضر در اين برنامه كوچكند و از نظر شرعي، تكليفي ندارند و من هم انسان تنگ‌نظري نيستم كه حجاب كامل را براي بچه‌هاي نابالغ واجب بدانم، ولي مساله اين است كه دختر بچه بايد بداند پوشش او با پسرها فرق دارد و مجاورتش با آنها كار درستي نيست، از اين رو مي‌توان با پوشاندن لباس‌هاي رنگي زيبا با پوشش مناسب به دختر بچه‌ها، آنها را از كودكي با اين مفاهيم آشنا كرد و در برنامه‌‌هاي تلوزيوني هم مي‌توان آنها را از هم جدا، يا يك برنامه ويژه دختران و يك برنامه ويژه پسران توليد كرد

نوشته شده توسط چلمن كوچولو در 87/05/19 |

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"

Фотоподборка - "Наносекунда"
نوشته شده توسط چلمن كوچولو در 87/05/19 |